یک شنبه 14 خرداد 1396 ساعت 18:18 |
بازدید : 173 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
(نظرات )
مادر به ارامی گفت دخترم امروز این رادیو را از خانم همسایه گرفتم تا کمی به آهنگهای آن گوش کنیم دختر لبخند زد ولی به یاد نامه ای افتاد که چند روز پیش اداره پست پس فرستاده بود و او بدون اجازه باز کرده و خوانده بود "دخترم ماههاست که بیمار است ولی صبورانه گله ای نمیکند مافقیریم و من نمیتوانم هدیه ای برای تولدش بخرم پس خواهش میکنم روز دوشنبه در برنامه رادیویی ویژه تبریکات. تولدش را تبریک بگویید" جواب اداره رادیو هم بود "با عرض پوزش متاسفانه این بخش مدتی است که پخش نمی شود" دخترک نگاهی به مادرش کرد و دید که هنوز دستهایش از شستن رختهای همسایه خیس است ولی به آرامی در خواب میخندد. ناگهان فکری مثل برق از سرش گذشت: با خوشحالی مادرش را بیدار کرد و گفت: "مادر شنیدی رادیو تولدم را تبریک گفت" و این بار مادر بود که لبخند میزد
چهار شنبه 10 خرداد 1396 ساعت 10:46 |
بازدید : 196 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
(نظرات )
شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود صورتحساب :
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار مرتب کردن اتاق خوابم 1دلار مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار بیرون بردن سطل زباله 2 دلار نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار جمع بدهی شما به من : 17 دلار
همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت : بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسرمان آن چه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت : مامان..........دوستت دارم. آن گاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده ! ب سلامتی همه مادرا